مقدمه: درختی که روزگاری شاداب و پر از عشق بود، حال ترس از تبر دارد و زمستان بی برگی، درختی که دو نفر با هم دستشان را دورش حلقه می کردند. اکنون نگران سرمای دی است و تاراج هیزم شکن.
بدنه: درختی پر از سالهای خاطره است که حوادث تلخ و شیرینی را در حوالی خود دیده است. درختی که روزی نهالی ناز و نارس بود، حالا در معرض خشکسالی قرار گرفته و هر لحظه ممکن است خودش را باخته و با یک ضربه تبر از ریشه کنده شود.درختی که روزگاری روی هر شاخه اش چندین کودک می نشستند و حرف می زدند حالا دیگر جای امنی نیست و ریشه هایش از فرسایش خاک و تند بادهای مکرر بیرون افتاده است. درخت شاد و پر از رقص و هنگامه فریاد ساکت شده و دیگر هیچ بادی رقصش را تضمین نمی کند و رهگذران هم با دیدنش غمگین می شوند و می دانند که گذر عمر حوادث تلخی را نیز به همراه خواهد داشت.
اما هر رهگذر با خودش می گوید به شهر بروم و گروهی از مردم را به کمک بیاورم و ریشه هایش را دستی برسانم. تا روزی رهگذری که ساعت ها در سایه این درخت استراحت کرده بود، به سراغ دوستانش رفت و با گروهی کمکی به سراغ درخت آمد و ریشه هایش را در خاک کرد و آبی داد و به راهش ادامه داد.
اما من را به یاد این بیت شعر زیبا انداخت که : تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز درخت روزگاری با سایه اش در راه مانده ای را کمک کرده بود و موجب خوشحالی و سرزندگی یک مسافر شده بود، آن مسافر هم به پاس قدردانی از آن درخت بزرگ و دوست داشتنی کمکش کرد و برای شادی ریشه هایش کاری کرد. آری آن درخت کم کم دوباره به زندگی و شادی برگردانده شد.
نتیجه گیری: کاش انسانها بدانند که نوشتن و شرح دادن چنین داستانهایی برای فهم بهتر زندگی بوده و از آن درس و پند بگیرند. هیچ گاه در راه مانده ای را تنها رها نکنید و بدانید که خدا شما را وسیله نجات دیگران قرار داده است.