سلام من آدم برفی ام
همه سرگذشتی دارن منم سرگشته دارم
همه آدم ها روزی میان روزی میرم منم همین طور ....
یک روز برفی دیگه شروع شده و من بی شتاب و هیجان بالا منتظر بودم تت دوباره بچه ها بیان وقتی برف کمی آروم شد نمیدونم دقیقا ولی تعداد شون هفت و هشت نفری میشد هرکی کاری میکرد یکی بدنم درست میکرد، یکی کله ام و......
خیلی باحال بود ولی یک چیز کم داشتم اونم دماغ خیلی بده دماغ نداشته باشی وای ....
بلاخره مادر یکی از بچه ها دماغ منو آورد منم مثل بچه ها دماغ ام قرمز شده بود
البته مال منم نارنجی بود
هی برف ها اب میشدن منم یواش یواش اب شدم
و این بود سرگذشت من ...