یک روز زیبا بود باران میبارید و پدربزرگم درحال تمیز کردن قاب ها بود من هم که این کار رو دوست داستم به همراه پدربزرگم صنلی زیر پا گذاستم و شروع به تمیز کردن قاب ها شدم پدربزرگ از مغازه رفت و پس از چند ساعت مردی امد داخل و گفت این پیام رو به پدربزرگت برسان و بگو دکان شما چیزی کم دارد مرد رفت و پدربزرگ امد من گفتم پدربزرگ چند دقیقه پیش مردی آمد و گفت این پیام را به شما برسانم پدربزرگ گفت او چه گفت من گفتم او گفت دکان شما چیزی کم دارد پدربزرگ گفت من که نمیفهمم مگه چه چیزی کم دارد مرد روز ها بعد آمداو کاغذ چهارگوشی داد و من و پدربزرگم در حال خواندن او شدیم که مرد رفت و حالا فهمیدیم که دکان پدربزرگ کاغذ خوش نویسی کم دارد