۱) پرستوها آنقدر خیس شدند که فکر کردند باید بروند لباس عوض کنند!
۲) باران روی بالِ پرستوها سر خورد، انگار سرسرهی آبی باز شده باشد!
۳) ابرها آنقدر گریه کردند که پرستوها گفتند: «یکی دستمال بده!»
۴) باران یواشکی روی سر پرستو پرید و گفت: «غافلگیر شدی!»
۵) پرستو گفت: «من فقط پرواز بلد بودم، شنا کی یادم داد؟!»