بفرما
در سال ۲۱۴۰، شهر «زرگان» آخرین نقطهی قابلسکونت در دل فلات خشک ایران بود. زمانی دریاچهها و رودخانههایی داشت که چون شریان زندگی در رگهای شهر میدویدند، اما حالا، تنها بخار سفیدی در هوا و ترکهایی عمیق در زمین باقی مانده بود. باد با هر وزش، خاک داغ را چون دودی تلخ در هوا میچرخاند و مردم با ماسکهایی ضخیم از خانه بیرون میرفتند.
سیستمهای تصفیهی هوا در برجهای بلند هنوز کار میکردند، اما تصفیهی آب... دیگر معنایی نداشت. آخرین چاههای زیرزمینی سال پیش خشک شدند، و دستگاههای نمکزدایی خورشیدی که از خلیج منتقل میشدند، حالا تنها آب کافی برای مقامات و صنایع نظامی تولید میکردند.
در میان این بیآبی، «رونا»، مهندس جوانی از دل محلههای فراموششدهی زرگان، مخفیانه روی پروژهای کار میکرد. او با گروه کوچکی از نوجوانان و سالمندان تلاش داشت سامانهای بسازد که از رطوبت اندکِ شبانه، آب جمعآوری کند. پروژهای غیرقانونی، چون دولت هرگونه تصفیهی مستقل آب را جرم میدانست—منابع باید تنها در دست «شورای بقا» میماند.
یک شب، هنگامی که نور ماه کمجان بر سقفهای فولادی افتاده بود، رونا و دوستانش سامانهی خود را فعال کردند. صدها واحد کوچک از جنس نانولایههای شیشهای روی پشتبامها پهن شد. هوا سرد شد، و در سکوت نیمهشب، نخستین قطرههای آب پس از ده سال روی فلز سرد لغزیدند.
آن قطره، کوچک بود و زود تبخیر شد—اما برای رونا، همانقدر که یک چشمه در دل کویر معنا دارد.
چند هفته بعد، خبر این اختراع مثل جرقهای پنهان در دل تاریکی پخش شد. مردم از بامهایشان دستگاههای مشابه ساختند، شورشها آغاز شد، شورای بقا سرکوب کرد، و همهچیز به نقطهای رسید که زرگان میان دو راه ایستاد: حفظ نظم بیجان گذشته یا پذیرش هرجومرجی که شاید آب در آن دوباره زنده شود.
و در واپسین جملهی دفتر خاطرات رونا این جمله ثبت شد:
«ما خشک شدیم، چون فراموش کردیم آب، فقط مایع نیست—روحیست که باید میان انسانها جاری بماند.»
آیا میخواهی این داستان را ادامه دهم و تبدیلش کنم به روایت بلندتر یا رمانک کوتاه با چند فصل؟