در شهر «آلِف»، آسمان نه آبی بیانتها، که اقیانوسی گرد و آرام است. ماهیانی با پولکهای کهربایی و نیلی، نه در آب، که در لایههای متراکم هوا شناورند. تابش نور خورشید از میان تودههای هوا، بر تن آنها هزاران نگین رنگین میآفریند. بالههایشان امواج نامرئی هوا را میشکافد و چشمهای درشتشان، افق مبهم شهر زیرین را میکاود. حرکتشان آرام و رقصگونه است، گویی در خوابی عمیق فرو رفتهاند و در رویای گستردگی آسمان میلغزند. آنها نه به دنبال غذا، و نه از ترس شکارچی، که گویی صرفا به خاطر خود شنا کردن در این قلمرو غریب، زندهاند. گاهی، یکی از این ماهیها مسیرش را کج میکند و به سمت
پنجرههای بلند آسمانخراشها سرک میکشد؛ انعکاس نقرهایاش برای لحظهای کوتاه، روی شیشههای سرد میلغزد، مردمی که در آپارتمانها، غرق اخبار روزمرهاند، حتی پلک هم نمیزنند. این ماهیها، ساکنان واقعی «آلِف» هستند؛ موجوداتی که در جهانی ناآشنا، رقص خاموش بقا را به نمایش میگذارند، در حالی که زیر پایشان، جهانی دیگر، بیخبر از این دریای معلق، به خواب رفته است. حس غریبی از تنهایی مشترک، در میان جمعیت نامرئی این ماهیها موج میزند؛ گویی هر کدام در اقیانوس خود شناورند، اما همگی در یک آسمان مشترک، گم شدهاند.