سلام یه انشا می خواستم در موردهر چی باشه فقط طنز باشه بعد اینترنتی نباشه

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

شب بود و خورشید به‌ روشنی می‌درخشید. پیرمردی جوان یکّه و تنها با خانواده‌اش در سکوت گوش‌خراش خیابان قدم‌زنان ایستاده بودند و درحالی‌که می‌خندید، صدای گریهٔ آنان به‌قدری بلند بود که کسی نشنود. آن‌ها پیاده با ماشین به خانه رسیدند و چون هوا سرد بود، زیر باد کولر خودشان را گرم کردند. پسرک که دختری بیش نبود با دهان بسته گفت: بهتر است به سلمانی بروم و کفش‌هایم را اتو کنم. پس به نجاری رفت و مقداری چیپس و پفک خرید و در راه خانه قصد نوشتن نامه‌ایی را داشت. پس خودکار آبی را برداشت و با خطی زیبا و قرمز نوشت:انشایم دروغی صادقانه بود.

سوالات مشابه درس 1 فارسی هشتم

ابوالفضل خدابنده+لو · درس 1 فارسی هشتم
علی عبدی · درس 1 فارسی هشتم
sara bahramian · درس 1 فارسی هشتم
Ŋ£gɨŋ 乙ムℳムŋყ · درس 1 فارسی هشتم
Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم