باد اورده را باد میبرد روزی روزگاری دو دزد با یک دیگر نقشه دزدی از خانه ارباب را میکشند صبر میکنند تا موقعیت جور شود و اندو به انجا روند از زور استرس دست و پاهایشان یخ زده و نمیتوانند صبر کنند پس از دو روز معطلی موقعیت دلخواهشان فرا رسید با یک دیگر به خانه ارباب رفتند کلی وسیله از انجا براب خود اوردند تمام وسیله ها قیمتی بود و زیبا . بین خود تقسیم کرده و به خانه رفتند یکی از دزدان که به خانه رسید دید زنش در بستر بیماری گرفتار شده است پس اورا نزد طبیب روستا برد طبیب گفت برایش کاری نمیشود انجام داد باید اورا به بیمارستان شهر ببرید تا عمل شود و انجا رسیدگی به او بهتر خواهد بود دزدکه زنش را عاشقانه دوست میداشت روز بعد صبح زود به سمت شهر حرکت کرده و به بیمارستان رفت و زن خویش را بستری کرد . مسئولان بیمارستان از وی پول برای عمل زن درخواست کردند دزد که پولی همراهش نبود به یاد وسایلی که از عمارت ارباب دزدیده بودند افتاد به سمت روستا راه افتاد تا انهارا به شهر بیاورد و بفروشد به روستا رفت و وسایل را برداشت و به شهر برگشت رفت به بازار بزرگ تا انهارا به پول تب