بچه ها لطفا یکی انشا درمورد یک روز در روستا برام بگه سا یکی از این موضوعات پایین معرکه میدم فالوش هم میکنم

جواب ها

جواب معرکه

امیر

فارسی هشتم

روستا جایی آرامش بخش و دور از تمام دغدغه ها و ازدحام و آلودگی های شهر است. جاییست که در آن صبح ها با آواز بلند خروس هایش، سحرخیز می شوی و در هوای پاک صبحگاهش، کنار درختان سرسبز و پر میوه اش، صبحانه ات را در اوج آرامش می خوری. در روستاست که شادی‌ها و غم‌ها تقسیم می‌شوند. آدم‌های روستا به هم نزدیک‌ترند و آنجاست که همسایه از حال همسایه خبر دارد. آدم‌هایی که همیشه در جستجوی زندگی آرام و به دور از ازدحام شهرها هستند، تصویری شاعرانه از روستا در ذهن خود دارند و برای همین است که خیلی وقت‌ها می‌گویند خوشا به حالت ای روستایی! در زندگی روستایی آرامش نقش اصلی را بازی می کند. یکی از مهمترین ویژگی ها و برتری های زندگی روستایی نسبت به زندگی شهری هم، همین آرامش است که تنها در روستاها میتوان به آن رسید. زندگی در روستا آدمی را از هر جنجال و قیل و قال و دود و دم رهایی می بخشد. پس از خیزش خورشید به پشت کوه ها و آمدن شب تیره در روستا، شنیدن آوای سگان در آغاز شب و آوای خروسان در سپیده دم، آنچنان آرامشی به روستا نشینان می دهد که همواره آنان را همراه است. بازی در روستا بسیار لذت بخش است. آب بازی در رود خانه ای کوچک که محل بازی ماهی های قرمز کوچکیست که با دیدن تکه ای نان تظاهرات عجیبی به راه می اندازند! بچه های روستایی دلشان هم مانند هوای روستایشان پاک و زلال است. شب های روستا را که ببینی دلت نمی خواهد چشمانت را ببندی و بخوابی! چه آرامش بخش است دراز کشیدن روی سقف گلی خانه و خیره شدن به ستاره های آسمان و راز و نیاز باخدا. چنان که ندانی چگونه شب را به صبح رسانده ای! و شروع کنی صبحی دوباره را پر از عشق و امید به زندگی. آری روستا زیباست اگر همیشه دل های مردمانش بدون هیچ فاصله ای کنار هم زندگی کنند.

جواب معرکه

yekta

فارسی هشتم

--- ### انشا: من، یک پرنده‌ی کوچک من یک پرنده‌ی کوچکِ آسمانی‌ام؛ همان‌قدر سبک که خیال، و همان‌قدر تند و سریع که آرزوها. هر صبح که خورشید از پشتِ کوه‌ها بالا می‌آید، اولین نفسی که می‌کشم بوی روشنایی دارد. بعد هم بال‌هایم را تکان می‌دهم و مثل یک نقطه‌ی کوچکِ روی نقاشیِ آسمان، آرام آرام اوج می‌گیرم. وقتی پرواز می‌کنم، شهر زیرِ پایم مثل یک جعبه‌ی رنگی دیده می‌شود. خیابان‌ها مثل خط‌های نازک‌اند، ماشین‌ها مثل نقطه‌های برق می‌زنند و درخت‌ها مثل آدم‌هایی ایستاده‌اند که منتظرند کسی برایشان آواز بخواند. من دوست دارم روی شاخه‌ها بنشینم و با باد حرف بزنم. باد به من می‌گوید: «آسمان همیشه راه دارد.» گاهی از پنجره‌ی یک خانه صدای خنده می‌شنوم. با خودم فکر می‌کنم شاید کسی بیرون را نگاه می‌کند و می‌گوید: «چه پرنده‌ی زیبایی!» من هم خیلی خوشحال می‌شوم؛ چون خوشبختی من از نگاه کردنِ دیگران شروع می‌شود. می‌دانم که پرنده بودن سختی هم دارد. زمستان که می‌رسد، هوا سردتر می‌شود و پیدا کردن دانه‌ها دشوارتر است. اما من ناامید نمی‌شوم. یاد گرفته‌ام هر سختی را مثل یک درس ببینم. بهار که برمی‌گردد، دوباره بال می‌زنم و به زمین و آسمان امید می‌دهم. من پرنده‌ام؛ نه فقط برای پرواز، برای زندگی. من می‌خواهم همیشه شاد باشم و آواز بخوانم، حتی اگر باد مخالف باشد. چون تا وقتی آسمان هست، من هم هستم. --- معرکه میدی؟

جواب معرکه

saeedeh

فارسی هشتم

معرکه بده

سوالات مشابه