در زمان های قدیم پسر جوانی و بازیگوشی در روستایی زندگی می کرد و از قضا دستش کج بود و دزدی می کرد و سر اطرافیان خود کلا می گذاشت اما هر چقدر دزدی می کرد و حق دیگران را می خورد نه خانه خوبی داشت و نه غذا درست حسابی برای خوردن داشت روزی کیسه ای را که سکه داشت دزدید و از دست سربازان در حال فرار بود بعد از دویدن زیاد و تنگی نفس و رهایی از سرباز ها گوشه ای دنج ایستاد تا نفسی راحت بکشد و دوباره برگردد و وقتی که دست خود را در جیب کرد که از وجود سکه ها اطمینان کند هر چه کشت اما کیسه ای در جیب او نبود و پیر مردی در گوشه ی همان دیوار بود و در نظاره گر رفتار پسر جوان بود و گفت بار کنج به منزل نمی رسد