روزی در یک سرزمین پهناور حاکمی زندگی میکرد حاکم مرد سخاوت مند دوست دار عدالت بود چیه هیچ کس اجازه نمی داد ضلم وستم کنهناگهان به علت یک بیماری بد گوش هایش ناشنوا شد هرچه پزشک آور دند راحت درمان آن را نمی دانست حاکم ناراحت قصه خورد ناگهان روزی پیر دانایی از راه رسید نزد حاکم رفتناراحت چه هستید فقط یک هواس خود را از دست دادی شما هزاران هواس دیگر دارید آنروز به بعد دیگر حاکم قصه نخور دو شروع به کار خودش کرد😍😘😘😘😘😘