در یک روز زیبا و آفتابی، ابرها به آرامی در آسمان شناور بودند و نور خورشید بر روی کوههای سرسبز میتابید. در دامنهی یکی از کوهها، چشمهای زلال و خنک به آرامی سر برآورده بود. آب شفاف این چشمه به رودخانهای کوچک میپیوست که از دل کوهها میگذشت و وارد سرزمینهای زیرین میشد.
خاک زیر پای درختان، جان میگرفت و زندگی دوبارهای را به گیاهان و موجودات کوچک هدیه میداد. خداوند با نگاهی به این صحنهی زیبا لبخندی بر لب داشت، زیرا دنیایش را با زیباییهای خالص و سرشار از زندگی خلق کرده بود.
این داستان از زندگی و همزیستی عناصر طبیعت است و یادآور میشود که هر کدام از ما بهترین هدیههای خداوند را در کنار خود داریم.
معرکه بده ...🫠