بچه ها لطفا یک داستان سه یا چهار خطی بنویسید که کسی فر دیگری را قضاوت میکنه ولی بعد میفهمه کارش اشتباه بوده
ممنون معرکه میدم به کسی که خوب نوشته باشه و از اینترنت هن باشه گزارش میدم از خودتون باشه ممنون
یک روز یه دختری بود که دارو دزدی میکرد بعد چند روز هیچ اتفاقی نیوفتاده بود تا اینکه یک روز یه پیرمرد دست اورا میگیرد وداد میزند ای مردم دزد گرفته ام دزد بچه هم گریه میکرد بعد گفتن چرا اینکارا رو کردی دختره مادر مریضش تو خانه را بهمردمنشان داد و مردم همه ناراحت شده ان معرکه یادت نره
# درسِ قضاوتِ زود هنگام
آرش با دیدن لباسهای کهنه و چهرهی خستهی مردی که روی نیمکت نشسته بود، با خود فکر کرد که او بیمسئولیت و تنبل است. اما وقتی مرد با دقت و مهربانی به یک پرندهی زخمی کمک کرد و او را نجات داد، آرش ناگهان متوجه شد که ظاهر گمراهکننده است. او با شرمندگی متوجه شد که قضاوتش بر اساس ظاهر، چقدر اشتباه و بیعدالتی بوده است.
راستی، به نظرت چه موضوعات جالبی رو باید با هم بررسی کنیم؟
در شهری پرهیاهو، مردی بود که با نگاهی تیزبین، عیبها را میجست و با کلماتی گزنده، دیگران را قضاوت میکرد. روزی در گذر از بازاری شلوغ، زنی را دید که جامهاش مندرس بود و چهرهاش رنجور. با تمسخر در دل گفت: 'این زن سزاوار نکبت خویش است.' اما شبانگاه، چون در خانه به تنگدستی خویش اندیشید و رنج زن را درک کرد، فهمید که قضاوتش چقدر ناعادلانه و اشتباه بوده است.
---
معرکه میدی؟