عکس برای صفحه ۱۰۳
متن پایین برای صفحه ۱۰۴
نوشته پاک نویس شده :
شبی یک هواپیمای دو موتوره در آسمان نیوجرسی پرواز می کرد که ناگهان، دستگاه مولد اکسیژن آن، با صدای گوش خراشی منفجر شد. هواپیما پنج سرنشین داشت.
۱. خلبان. ۲. دالایی لاما (برنده صلح نوبل)، ۳. شیکل اونیل (بازیکن بسکتبال مشهور در آمریکا)، ۴. بیل گیتس (طراح و ریس سابق مایکروسافت) ۵. یک جوان کم سن وسال.
هواپیما داشت سقوط میکرد که خلبان پرید داخل قسمت مسافران و گفت: «آقایان، هواپیما دارد سقوط می کند. ما فقط چهار تا چتر نجات داریم که یکی هم مال من است. بعد، در هواپیما را باز کرد و با چتر نجاتش بیرون پرید.»
بعد از خلبان، شکیل اونیل، از جا پرید و گفت: «آقایان، من مشهورترین ورزشکار دنیا هستم، جهان به ورزشکارهای بزرگ واقعا احتیاج دارد، پس یکی از این چتر ها به من می رسد» بعد یکی از سه چتر باقی مانده را گرفت و خودش را از در هواپیما به بیرون پرت کرد.
در همین موقع بیل گیتس با دستپاچگی از جا بلند شد و با حالت التماس گفت آقایان، من باهوش ترین آدم روی کره زمین هستم، دنیا به آدم های باهوش احتیاج دارد. آن وقت بسته ای را قاپید و از هواپیما بیرون جَست.
حالا فقط یک چتر باقی مانده بود. دالایی لاما و جوان کم سن و سال نگاهی به همدیگر کردند؛ اما چیزی نگفتند. بالاخره دالایی لاما به حرف آمد و گفت: «پسرم من عمر خودم را کرده ام. و شیرینی زندگی را چشیده ام، ولی تو هنوز جوان هستی، چتر نجات را بردار و بپر بیرون. من داخل هواپیما می مانم اما جوان کم سن و سال با خونسردی لبخندی زد و گفت : «غصه نخور پدرجان، ما اکنون دو تا چتر نجات داریم؛ چون با هوش ترین آدم روی کره زمین، اشتباهی کوله پشتی مرا برداشت و بیرون پرید».