به نام خدا
هر دو ادمکی هستند یکی بی جان و پژمرده دیگری در جسمش روح دمیده و سرحال
مترسک است که با لباس کهنه و فرسوده ی خود با گنجشکان مزرعه دوستی میکند اما انسان با لباس های فاخر خود از انان دوری!
مینویسم مترسک و مزرعه ای سرسبز که افتابی درخشان در صفحه ای از اسمان ابی دست نوازش بر سر ان میکشد در ذهنم نقش میبندد
انسان را که به یاد می اورم به سختی شلوغی شهر پر هیاهو و خورشید خاک گرفته از دود و دم را در برگه ی دفتر ذهنم ورق میزنم
مترسک هر صب با نوای عاشقانه ی بلبل از خواب برمی خیزد و این انسان است که با صدای گوش خراش ساعت کوکی چشمان خود را طلبکارانه باز میکند
امیذچدوارم کافی باشه! :)