سلام تاج بده
من قطره بارانی داخل ابر هستم ابری که من داخلش هستم بالای یک دشت سرسبزی که داشت به خاطر بی ابی نابود می شد ایستاده بود.من درحال تماشای آن دشت بودم.
یک دفعه دلم خواست بر روی آن دشت سرسبز بیفتم ونگذارم آن دشت سرسبز تبدیل به خشکی شود.دیدم ابر یک دفعه شروع به گریستن کرد انگار حرف های مرا می شنید من درحال سقوط بودم ودشت پر از گل و کوه ها را تماشا می کردم یک دفعه روی گلی که پژمرده شده بود و دیگر امیدی به زندگی نداشت افتادم وبه چندقسمت تقسیم شدم وهرقسمتم
از یکی از گلبرگ ها سرخورد و به دل خاک سرسبز اما تشنه نشست. یواش یواش داشتم میمردم و به داخل خاک نفوذ میکردم.ولی یکی از قطره هایم داخل گل نفوذ کرد و. گل را شاداب و به آن امیدی تازه بخشید