انشا درمورد اتوبوس شلوغ

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

این انشا درباره‌ی اتوبوس شلوغ می‌تواند به شما کمک کند تا تجربه‌ی خود را بهتر بیان کنید. در ادامه یک نمونه انشا به شما ارائه می‌دهم: --- **انشای من درباره اتوبوس شلوغ** هر روزی که سوار اتوبوس می‌شوم، یکی از صحنه‌های بارز زندگی شهری‌ام را تجربه می‌کنم. اتوبوس، به‌خصوص در ساعات اوج ترافیک، همیشه شلوغ و پر از آدم‌هاست. وقتی به ایستگاه می‌رسم، افرادی را می‌بینم که در صف انتظار ایستاده‌اند. هر کس با یک داستان و یک زندگی متفاوت. وقتی اتوبوس می‌رسد، درها به‌سرعت باز می‌شوند و افرادی که در داخل هستند سعی می‌کنند جا برای دیگران باز کنند. در این شلوغی، بوی عرق، بوی غذای خانگی، و حتی بوی عطرهای مختلف به مشام می‌رسد. مسافرها همواره در حال صحبت کردن یا در گوشی خود مشغولند. برخی به خواب رفته‌اند در حالی که دیگران با نگرانی به ساعت خود نگاه می‌کنند تا قدر وقت را بدانند. سوار که می‌شوم، باید با احتیاط جایم را پیدا کنم. همیشه بعضی از افراد به طرف دیوار اتوبوس چسبیده‌اند و بعضی هم در راهرو ایستاده‌اند. من هم گاهی اوقات از اینکه در چنین فضایی باشم، احساس خوشی و ناراحتی می‌کنم. شلوغی، گاهی اوقات می‌تواند جالب باشد، زیرا باعث می‌شود با افراد مختلفی آشنا شوم، اما گاهی هم می‌تواند خسته‌کننده و کلافه‌کننده باشد. در میان این شلوغی و هیاهو، گاهی اوقات به چهره‌های دیگر مسافرها نگاه می‌کنم. هر کدام از آن‌ها مشغول فکر و خیال خاص خود هستند. برخی از آن‌ها حتی لبخند می‌زنند، که نشان‌دهنده‌ی خوش روحیه بودن آن‌هاست. این تنوع انسان‌ها به من یادآوری می‌کند که زندگی پر از داستان‌ها و احساسات متفاوت است. در نهایت، وقتی به مقصد می‌رسیم و درها باز می‌شود، مسافرها به سرعت بیرون می‌روند و هوا تازه به درون اتوبوس می‌آید. من با خودم فکر می‌کنم که این شلوغی و درهم آمیختگی آدم‌ها، بخشی از زندگی ماست و همیشه در جستجوی بهترین‌ها باید به جلو پیش برویم. --- با این انشا، شما می‌توانید احساسات و تجربیات خود را درباره‌ی اتوبوس شلوغ به خوبی بیان کنید. امیدوارم مفید واقع شده باشد!

جواب معرکه

تصور می‌کنم در یک اتوبوس شلوغ نشسته‌ام. از همان اتوبوس‌هایی که وقتی سوارشان می‌شوی، اول باید چند ثانیه دنبال یک جای خالی بگردی و بعد هم امیدوار باشی که تا رسیدن به مقصد، کسی روی پایت پا نگذارد! بالاخره کنار پنجره جا پیدا می‌کنم و می‌نشینم. اتوبوس پر از آدم است؛ یکی تلفنی صحبت می‌کند، یکی از خستگی چشم‌هایش را بسته و یکی هم مدام به ساعتش نگاه می‌کند، انگار با نگاه کردن به ساعت می‌تواند اتوبوس را سریع‌تر به مقصد برساند. صدای موتور اتوبوس با صدای حرف زدن مردم قاطی شده است. راننده هر چند دقیقه یک بار ترمز می‌کند و مسافرها هم همراه اتوبوس به جلو و عقب می‌روند. در همین لحظه‌هاست که آدم می‌فهمد حفظ تعادل، آن هم بدون گرفتن میله، خودش یک مهارت مهم در زندگی است! از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. ماشین‌ها پشت چراغ قرمز صف کشیده‌اند و چند نفر با عجله از پیاده‌رو می‌گذرند. با خودم فکر می‌کنم هرکدام از این آدم‌ها حتماً جایی برای رفتن دارند و شاید کسی منتظرشان باشد. حتی آدم‌هایی که در اتوبوس کنار هم نشسته‌اند، با اینکه فاصله‌شان از هم خیلی کم است، ممکن است اصلاً ندانند نفر کناری‌شان چه روزی را گذرانده است. کمی آن‌طرف‌تر پیرزنی ایستاده و میله اتوبوس را محکم گرفته است. چند نفر متوجه‌اش می‌شوند، اما انگار هیچ‌کدام نمی‌خواهند از جایشان بلند شوند. بالاخره پسر جوانی بلند می‌شود و جایش را به او می‌دهد. پیرزن تشکر می‌کند و می‌نشیند. اتفاق خاصی نیفتاده، اما نمی‌دانم چرا دیدن همین صحنه کوچک حالم را بهتر می‌کند. اتوبوس آن‌قدر شلوغ است که حتی برای جابه‌جا کردن کیفم هم باید حواسم به اطرافم باشد. با این حال، در میان این همه سروصدا، گاهی به فکر فرو می‌روم. به آدم‌هایی که هر روز از کنارمان رد می‌شوند و ما حتی یک بار هم به آن‌ها توجه نمی‌کنیم. شاید مردی که با چهره‌ای خسته کنار در ایستاده، از صبح مشغول کار بوده باشد. شاید دختری که به بیرون خیره شده، نگران امتحان فردایش باشد. شاید هم کسی در همین اتوبوس، خبر خوبی شنیده باشد و نتواند جلوی لبخندش را بگیرد. ناگهان راننده ترمز می‌کند و صدای اعتراض چند نفر بلند می‌شود. رشته افکارم پاره می‌شود و دوباره به شلوغی اتوبوس برمی‌گردم. لبخندی می‌زنم و با خودم می‌گویم: «ظاهراً قرار نیست حتی چند دقیقه هم آرامش داشته باشیم!» بالاخره به ایستگاه مقصدم می‌رسم. از اتوبوس پیاده می‌شوم و نفسی تازه می‌کشم. وقتی اتوبوس دور می‌شود، به این فکر می‌کنم که چقدر عجیب است؛ آدم‌های زیادی برای مدتی کوتاه کنار هم قرار می‌گیرند، اما هرکدام داستان و دنیای خودشان را دارند. معرکه یادت نره!
هوا بارانی بود بوی خاک های مرده هوارا پر کرده بود بچه های دوستای اطرافه من میدونن و در واله های اب می نریدن ابه چکمه کودکی بر روی صورتم پاشید لباسامم خیس شده بودن هوای بوی خوبی نمیداد بچه به من زل زده بود و از اینکه با او دعوا نکردم تعجب کرد در اخر دسته مرا گرفت و از من پرسید :« خانم حالتان خوب است لبخندی بر لبم نشتم و گفتم :« بله ازت ممنونم خندید و دستمو رها کرد به سمته ایستگاه اتوبوس رفتم اتوبوس رشید و سوار شدم اتوبوس انقدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن هم نداشتیم چه برسه به ایستادن یی نم خورده لباس ها حالم از این فضا بهم می خورد هر کس در گیره کاری بود مردی که ایستاده بود و سر در گوشی کرده بود زنی که با تلفن حرف میزد و از مردش بد می گفت دخت بچه ایی که بین دستو پا له میشد قبلا اتوبوس های شلوغ این حسو نداشت حسه صمیمی هم دردی بین مردم داخله اتوبوس ها به نمایشش گذاشته می شد بوس محبت و هم بستگی مردم با هم اشنا میشدن و در باره مشکلاتشون به هم می گفتن ولی الان تنها خاطره ایی که اتوبوس در ذهنم هس این است که اون زن از زندگی خود راضی نیس چون هر سریع از شوهر و بچه هایش بد میگفت
............‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
اتوبوس شلوغ : در یک روز بارانی، وقتی که آسمان خاکستری و غمگین بود، من سوار اتوبوس شدم. اتوبوس پر از مسافرانی بود که هر کدام داستانی برای گفتن داشتند. در گوشه‌ای، مادری با دو فرزندش نشسته بود و بچه‌ها با صدای بلند می‌خندیدند. در سمت دیگر، مردی با کت و شلوار رسمی، در حال خواندن روزنامه بود و گاهی نگاهی به ساعتش می‌انداخت. اتوبوس به آرامی حرکت کرد و هر لحظه بر تعداد مسافرانش افزوده می‌شد. در هر ایستگاه، افرادی با چهره‌های خسته و نگران سوار می‌شدند و در کنار هم، فضای اتوبوس را پر می‌کردند. بوی عطر و ادکلن، همراه با بوی غذاهای خانگی که از کیف‌ها بیرون می‌آمد، فضایی خاص به اتوبوس می‌بخشید. در این شلوغی، من به پنجره نگاه می‌کردم و خیابان‌ها را می‌دیدم که به سرعت از کنارم می‌گذشتند. هر خیابان، یادآور خاطراتی بود که در آنجا گذرانده بودم. اتوبوس به سمت مقصدش می‌رفت و من در دنیای خود غرق شده بودم. شلوغی اتوبوس، نه تنها آزاردهنده نبود، بلکه حس همبستگی و نزدیکی را در من ایجاد می‌کرد. هر مسافر، بخشی از یک داستان بزرگتر بود و من در این داستان، تنها یک شخصیت کوچک بودم. در این لحظات، فهمیدم که زندگی، با تمام شلوغی‌ها و پیچیدگی‌هایش، زیباست و هر لحظه‌اش ارزشمند.

سوالات مشابه درس1 فارسی نهم

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم