در روزگاران قدیم مرد فضولی زندگی میکرد که در کار همه دخالت میکرد. همسایه او از دستش خسته شده بود خانهاش را فروخت و از آن شهر رفت و همسایه جدید جای او را گرفت.
همسایه جدید مردی معلم بود که به سراغ خانه آمد تا با خانواده آشنا شود. اما هنگامی که برگشت دید مرد فضول به خانهاش وارد شده و با پسرش مشاجره میکند و سعی دارد در کارش دخالت کند. معلم او را از خانه بیرون برد.
مرد دانایی که ماجرا را دیده بود گفت؛ خونت را به خاطر این مرد کثیف نکن حتی اگر او را به جهنم ببرند می گوید: ((هیزمش تر است))