موضوع:سر گذشت مداد از زبان خودش
من اگر مداد بودم دوست داشتم در دستان یک بچه مدرسهای باشم. بچه کلاس اولی که مدادهایش برایش به معنای بزرگ شدن بود و مواظب بود گم نشوند. من اگر مداد بودم، دوست داشتم مداد سیاهی باشم که انتهایش پاککن دارد. نگهش دارم برای روزهایی که زیادی سیاه نوشتم تا بتوانم خودم پاکشان کنم. دوست داشتم در دستان دانشآموزان باشم تا هرچقدر هم که از عمرم گذشت و کوتاه قامتتر شدم، تنه کوچکم را به مدادگیر بسپارند و باز هم با من بنویسند و یاد بگیرند چگونه «الف» را به آب و «ب» را به بابا تبدیل کنند
اگر من یک مداد بودم
از وقتی به خاطر میآورم با من همراه است. در دوران بچگی سعی میکردم لای انگشتانم نگهش دارم و رنگهای زیبای آن را روی کاغذ نمایان کنم. بزرگتر که شدم همراه مدرسه من شد. کمک کرد تا خطوط کج و معوجی که در ذهنم بود را روی کاغذ بنشانم و به آنها مفهوم بدهم؛ الف، ب، آب، بابا.
مدام تراشش میکردیم تا تیز بماند و ما هم تمیزتر بنویسیم. گاهی هم انتهایش را میجویدیم. زمانی که مشقهایمان را ننوشته بودیم و یا معلم برای درس پرسیدن صدایمان میکرد. در روزها و لحظات پرتنش هم همراه ما بود و دردمان را تسکین میداد. هرچه بزرگتر شدیم کمکم مداد را با خودکار عوض کردیم. انگار مطمئن بودیم قرار نیست هیچوقت اشتباه کنیم