به نام خداوند بخشنده مهربان
امروز که در میدان در حال تلاش برای پول درآوردن بودم می دیدم که چه افرادی همانند من بیچاره و سرافکنده هستند حتی نمیدانستم که به مادر و خواهر برادر کوچکم چه بگویم که قبول کنند مردم دیگر آبنبات چوبی نمیخواهند
سعی کردم به چهره خندان به خانه بروم حتی اگر بد برایم تمام شود اخر وقتی پدر نداشته باشی همیشه آزرده خاطر هستی با سمت در رفتم وقتی که زنگ را زدم مادرم امد و در را باز کرد وقتی که چهره مادر را دیدم بسیار اندوهگین شدم شرمنده شدم ولی حرفی نزدم
به خانه که رفتم همه اندوهگین بودند همانند خودم ولی جیمی که یک من بود وقتی دید اندوهگینم به سمت امد و مرا در آغوش کشید و همان خوشحالی یک مرا از دنیا رها کرد