موضوع:درخت
من درختی کهنسال هستم ریشه هایم را در خاکی عمیق و زلال فرو برده ام .سال هاست که ایستاده ام و راز های زمین و آسمان را در سکوتی سرشار از معنا شنیده ام.
نسیم صبحگاهی موهایم را شانه میکند و گنجشک های کوچک قلبم را با ترانه هایشان پر میکنند .
گاهی حس میکنم یک نگهبانم سایه ام برای عابران خسته پناهگاهی است و شاخه هایم سقفی برای لانه های کوچک
اما گاهی هم در شبی تاریک و طوفانی تصور میکنم جنگجویی در برابر باد های سهمگین هستم که هیچ چیز جز ایمان ریشه هایم نمیتواند مرا استوار نگهدارد .
برگ هایم گویی زبانم هستند با هر خش خش داستانی را بازگو میکنند . در بهار جامه ای سبز به تن میکنم و در پاییز با طلاهای خورشید در رقص آرام به خواب میروم .
هر برگ که از شاخه جدا میشود بخشی از عمر من است که به خاک باز میگردد تا زندگی دیگری آغاز شود .
اگر بخواهم به جان دیگری فرو روم شاید بخواهم ابر شوم و برسر خودم ببارم یا شاید یک گنجشک کوچک که روی شاخه هایم برای آسمان آواز بخوانم
اما نه درخت بودن خود بهشتی است .من همان درختم همان که ریشه در زمین دارد اما رویاهایش همیشه در آسمان اند