نثر ساده حکایت صفحه 36 نگارش:
یک روز در فصل بهار با عده ای از دوستانم برای گشت و گذار و تماشای سبزه زار و صحرا به بیرون رفتیم.
در یک جای سرسبز جا گرفتیم و سفره ی غذا پهن کردیم. سگی از دور مارا دید و ب ما نزدیک شد. یکی از دوستان تکه سنگی را برداشت و مثل نان ک جلوی سگ بیندازد، ب طرف او انداخت. سگ، سنگ را بو کرد و سریع برگشت زیرا متوجه شد که غذا نیست، یکی از دوستان سگ را صدا زد اما سگ توجه نکرد. یکی از دوستان گفت:ایا میدانید که این سگ چه گفت؟گفت:این ها بدبخت هایی هستند که از گرسنگی سنگ میخورند.
از سفره ی اینان هیچ توقعی نمیتوان داشت!