معرکه کن
یک روز با خانواده داشتیم میرفتیم سینما وقتی از ماشین پیاده شدیم یه آقایی با فرغون گل میبرد منم که مثل همیشه سر به راهم پام خورد به فرغون مثل دلقک بود پامو میگرفتم اینطرف و اونطرف میرفتم مردم هم که خوششون اومده بود میخندندداشتن سکته میکردند
یه مردی بود داشت میگف اصلا نگران نباشین هر کی سکته کرد مفتی معاینه میکنم
خلاصه بعد کلی دردسر و خندوندن بقیه تو کوچه ها منو خندونک صدا میزدند هر کی میومد سمتم می خند و میرفت یه روز که به مدرسه میومدم یه شخصی دوچرخه میفروخت دوچرخه،دوچرخه،دوچرخه تو همین هنگام منم داد زدم سبیل بابات میچرخه همه مشتاق شدن و هم دوچرخه خریدن و هم من خندوندمشون