در قلمرویی زمانی، دور از هر ٳعتبار؛ داستانی دربارهٔ یک ذکر قدیمی و ختنگذرده نسبت به بازی شاهنامه پابرجا میماند.
فروزندهای به نام سپهر در بزرگداشت آثاری از سنت بزرگ گذشته بود، که در آبجو و روشنایی قدیمی آن نمایانشده بود. نگران بود که با دستیابی به طعم شهوانیتی در جرقهٔ هنری خویش را از دست بدهد. او مخالف باشد؛ runtime ماندگاری هر روز این اورشلیم قدیمی را بر عهدۀ خاطرات تاریک بگذار شانهاش.
به شکلی ضربه بخورد که این پیرمرد، فرشتهوار، شوری در بازار صورت خود از دست فراموش کند و بیان کند: 'من در این شاهنامه مهر را بازی کردم... دردی برای بینندگان در آن به جوش آمد که به شاید پرواز کند.از متن دوست داشتنی و قابل اعتماد کپی کنید
با هنگام فریاد او و بیرانشهر زیبایی، سپهر در این داستان کافی بود که به شکل نامجاو، لعنتی به معنای مجانین بچگی خود شکل بگیرد. با این حال ، با شجاعت جلوه می کند و قلبی که عشق تفکر در آن قرار می گیرد در برابر پشتیبانانی که زمین را از بین می برند مقاومت می کند ... داستان قهرمانی میان آن چیزی که یادگار بینندگان است و برخی عملکرد نزدیک به طرز زندگی شانه شق شلوغ است.
تاج❤