اینم یه شعر دیگه که با تعبیر داش رضا عنوان ک...شعر براش مناسب تره
در دلم شوریست ببینم یار و آن دلدار را
لیکن او جای دگر در قلب دارد عشق را
من به شوق او برون میآمدم از خانه ام
لیکن او میماند و میکرد در دلم غوغا ها
آن همان چشمیست که نمیبیند مرا
آخر آن الماس مشکی به ما؟
من به شوق آن دو گوی شب
به استشمام آن بوی ربیع هر شب به خواب میروم
و پس از آن چشم بگشایم به شوق روی او
مولع آن دخت مو مشکی شیرین کاره ام
آن دلدار انگیزی که در طول حیات ساده ام
زیوری شد در سرای قلب تکه پاره ام...