سلام میشه بازنویسی حکایت صفحه ۷٠ رو بفرستید طولانی باشه تاج می دم🥲

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

در یکی از روز ها مردی نزد پزشکی رفت و به او گفت شکم من بی نهات درد می کند و نمی توانم دردش را تحمل کنم و دیگر طاقتی برای این درد ندارم پزشک گفت--امروز در وعده‌ی غذایی خود چه خورده ای؟ آن مرد بیمار گفت --نانی سوخته را که بر روی زمین افتاده بود را خوردم پزشک زیردست خود را صدا کرد و به اون گفت -- داروی چشم را بیاور تا در چشم این مرد بریزم مرد بیمار گفت--ای پزشک من شکمم درد میکند داروی چشم به چه چیزم مرحم است پزشک گفت--اگر چشم سالمی داشتی به درستی میدیدی که آن چیزی که میخواهی بخوری نان سوخته است و او را نمیخوردی ❤تاج یادت نره❤

سوالات مشابه درس 5 نگارش نهم

Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم