تاج لطفا
در کوچههای تنگ تنهایی، مادر، چشمه نور و چتر آرامش، همواره در انتظار کهنهای سر بر دوش زمان میگذارد. قصه زندگی گویی بر زانوی غم نشسته و دل مجروحش را به زهر غربت آغشته میکند. ولی، همچون رنگین کمان آرزوها، شعاع مهربانیاش هنوز اکنده از عشق است. با قلب ترک خورده، اما همچنان قلبی شیشهای که در هفت شهر عشق به شوق زیارت بهار میدود. زندگی، گاهی یک کلبه ماتم گرفته است، با خاطرات تلخ خزان زده و رنج مویههای من، که در آن زخمهای روزگار به چشم میخورد. ولیکن این روزگار، خود به خود گواه ان روزگار است که رستگاری در آغوش مادر، جان دوبارهای مییابد.