من یک گربهام نه از آن گربههایی که فقط روی دیوارها راه میروند و به هر صدا میپرند، نه از آنها که آدمها فقط برای عکس گرفتن دوستشان دارند. من گربهایام که دنیا را با چشمهای آرام و گوشهای همیشه بیدار میبیند. دنیا از نگاه من، پر از چیزهایی است که آدمها معمولاً از کنارشان رد میشوند؛ یک تکه نور روی زمین، صدای نرم باران روی پنجره، بوی نان گرم از آشپزخانه، یا حتی سکوتی که بین دو نفر میافتد و از هزار جمله بلندتر حرف میزند.
من هر روز از پشت شیشهها به آدمها نگاه میکنم. عجیباند. گاهی با عجله میدوند، انگار چیزی را گم کردهاند؛ گاهی خسته برمیگردند، انگار تمام راه را روی شانههایشان حمل کردهاند. من زبانشان را کامل نمیفهمم، اما دلشان را خوب میفهمم. میدانم وقتی آه میکشند، یعنی چیزی درونشان سنگین شده. میدانم وقتی بیاختیار لبخند میزنند، یعنی یک لحظه کوچکِ خوب، از دل روزشان گذشته است. آدمها با همه شلوغیشان، خیلی تنها هستند. شاید برای همین است که وقتی دستی آرام روی سرم کشیده میشود، چشمهایم را میبندم؛ نه فقط از لذت، بلکه از احساس امنیت. امنیت، برای یک گربه، یعنی کسی تو را بدون توقع دوست داشته باشد.
من اهل شتاب نیستم. آدمها مدام عجله دارند، اما من یاد گرفتهام که زندگی همیشه در دویدن نیست. گاهی باید نشست، نگاه کرد، نفس کشید و فهمید که دنیا همین لحظهای است که میگذرد. من از پنجره، غروب را میبینم که آرام روی دیوارها میخزد، از لبهی مبل، باد را حس میکنم که با پرده بازی میکند، و از گوشهی حیاط، برگهایی را میبینم که بیصدا میافتند؛ بیآنکه ناراحت باشند. شاید زندگی هم همین باشد: رفتن، افتادن، و دوباره ادامه دادن.
من گربهام، اما فقط یک حیوان کوچک نیستم. من شاهد روزهای پرنور و شبهای ساکت خانهام. من میدانم خانه فقط چهاردیواری نیست؛ خانه جایی است که در آن صدای آشنا باشد، نگاه مهربان باشد، و حتی سکوتش هم غریبه نباشد. من اگر کنار پنجره میخوابم، برای این نیست که فقط آفتاب دوست دارم؛ برای این است که میخواهم سهمی از روشنایی داشته باشم. اگر شبها بیدار میمانم، برای این است که تاریکی را بهتر از آدمها میشناسم و میدانم در تاریکی هم میشود آرام بود، اگر دل آدم نلرزد