موضوع کرونا رو داشتم برات فرستادم
موضوع: کرونا
زندگی پراز اتفاقات کوچک و بزرگ است.
اتفاقات بد، در زندگی هرکسی ممکن است رخ بدهد، و او را خیلی غمگین و ناراحت کند.
یک روز تابستانی بود. روزهای تابستان عادت داشتم تا لنگ ظهر بخوابم و کسی کاری به کارم نداشت. اما آن روز با تمام روزها فرق داشت.
صبح زود با پچپچهای پدر و مادرم ازخواب بیدار شدم، اول از همه گوشیام راچک کردم هیچخبری نبود.
همهچیز امن و امان بود، ازجایم بلند شدم و به پذیرایی رفتم هیچکسنبود.
به حیاط رفتم و لبهی سکو نشستم کمی گوشدادم انگارصدای هقهق کسی از پشت ماشین میآمد. کمی بیشتر گوشدادم، بله ...صدایی از پشت ماشین میآید تا از جایم میخواستم بلند شوم، مادرم از پشت ماشین آمد و از او پرسیدم چهشده هیچ پاسخی نداد. چشمهایش دو کاسهی خون شدهبود.
منتظرهمان حرفی بودم که در فکر و ذهنم میپیچید.
درست بود، همانحرف از دهانش بیرون آمد:(خالهات فوت شد)...
دنیا روی سرم خراب شد، آخه خالهام بیماری کوید۱۹ گرفته بود... او یک ماه درکما بود. ولی دکتراها به ما امید داده بودند که خوب میشود حتی قراربود خالهام را به بخش منت