مدرسهی میناب برای من فقط یک ساختمان نبود؛ جایی بود که صبحها با بوی نمدار حیاطش بیدار میشدم و میان صدای خندهی بچهها معنی رفاقت را یاد میگرفتم. هر گوشهاش قصهای دارد؛ از نیمکتهایی که رازهای کوچکمان را نگه داشتهاند تا پنجرههایی که رویاهایمان را به آسمان میفرستادند. هنوز هم هر وقت اسمش میآید، چیزی در دلم آرام میگیرد؛ انگار آنجا نقطهی شروع بزرگ شدنم بود.
معرکههههبده