يک پسر کوچک می آمد دیدم که دارد گریه میکند به یپش او رفتم از او پرسیدم که برای چه گریه میکنی؟
او گفت:پدر و مادرش را گم کرده است من زودتر پیش همیار پارک بردم و آنها در بلند گو که همه جای پارک بسته بودند اسم و فامیلی آن را صدا زدند و پدر مادرشان در حال گشتن پسرشان بودند آن صدارا شنیدند و به آنجا رفتند پسر خیلی خوشحال شده بود...