حنانه امیدی

فارسی ششم. درس 4 فارسی ششم

متن زیر را در یک بند ادامه دهید . به همراه خانواده به پارک رفته بودیم .هنگام ظهر شد صدای

جواب ها

آقا محمد

فارسی ششم

يک پسر کوچک می آمد دیدم که دارد گریه می‌کند به یپش او رفتم از او پرسیدم که برای چه گریه میکنی؟ او گفت:پدر و مادرش را گم کرده است من زودتر پیش همیار پارک بردم و آنها در بلند گو که همه جای پارک بسته بودند اسم و فامیلی آن را صدا زدند و پدر مادرشان در حال گشتن پسرشان بودند آن صدارا شنیدند و به آنجا رفتند پسر خیلی خوشحال شده بود...
یه اسکل

فارسی ششم

(من آدم مذهبی نیستم...درضمن خودمم میدونم یکم غیر منطقیه😂) به همراه خانواده به پارک رفته بودم...ناگهان صدای اذان آمد.پدرم لبخندی زد شروع به نماز کرد مادرم هم چند ثانیه بعد همین کار را کرد.من متعجب شدم پنج دقیقه دیگر نوبت ما بود که سوار ترن هوایی بشویم.وسیله ای که از هشت سالگی منتظرم سوارش شوم.مرد پشت سر ما نوبت مارا گرفت و در یکی از آخرین صندلی های باقی مانده نشست و دو نفر باقی مانده هم همینطور.نماز خواندن پدر مادرم تمام شد و دیدند که من ناراحت در یک گوشه نشسته ام.کنارم امدند،احتمالا میدانستند چرا ناراحتم اما پرسیدند.پاسخ دادم:من سه سال است منتظر سوار شدن بر ترن هوایی هستم و کل انتظار هایم به باد رفت.این اخرین حرکت ترن در امروز لست و باز شدن دوباره اش به ساعت ده شب میرسد که من کلاس زبان دارم.پدرم دستی به سرم کشید و گفت اشکالی ندارد این یک روز را نرو.من هم با گریه پاسخ دادم اما امتحان دارم.پدرم هم کمی ناراحت شد و گفت اشکالی ندارد برو کمی سرسره بازی کن،میخواهیم یک ربع بعد برویم.اما من حوصله نداشتم و رفتم کنار پدر مادرم نشستم و به ترن هوایی خیره شدم که تا این کار را شروع کردم ایستاد و مردم پیاده شدند.ناگهان دیدم آن مرد که نوبت مارا گرفته بود روی صندلی خوابش برده!باورم نمیشد که با آن سرعت ترن هوایی خوابیده بود. بلیت فروش شهر بازی آمد تا اورا بیدار کند ولی هرچقدر صدایش میکرد بیدار نمیشد!ترسید و سرش را روی سینه اش گذاشت و بلافاصله داد زد به آمبولانس زنگ بزنیددددددددددد! متوجه شدیم کسی که قبل او در آن صندلی نشسته بود دم دستگاه های آن صندلی را خراب کرده بود و باعث فوت شدن آن مرد بدست آن وسایل خراب شده است. متوجه شدم اگر بخاطر نماز خواندن پدر مادرم نبود من یا پدر یا ماذرم در آن صندلی مینشستیم... نمیدانستم خدا را شکر کنم یا ناراحت بشوم و حال عجیبی داشتم. به هر حال آن روز را هیچگاه فراموش نمیکنم... نتیجه میگیریم: خدا در ز هر حکمتی ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری

سوالات مشابه درس 4 فارسی ششم

Ad image

کمک‌درسی اول تا دوازدهم

ترم دوم با فیلیمومدرسه

ثبت نام