تاجم یادت نره♡
هرسه تاش جالبه بخونشون خودتم
این تصویر یک صحنه عجیب و کمی ناراحتکننده را نشان میدهد. چند نفر در حال راه رفتن هستند و یک کتاب خیلی بزرگ را روی دستهایشان حمل میکنند؛ درست مثل وقتی که در یک مراسم خاکسپاری چیزی را با احترام میبرند. اما نکته عجیب اینجاست که سر این آدمها شبیه تلویزیون است، نه سر انسان.
فضای تصویر تیره و ساکت است و حس غم را منتقل میکند. کتابی که آنها حمل میکنند بسته است و انگار دیگر کسی آن را باز نمیکند. این صحنه میخواهد به ما بگوید که در دنیای امروز، مردم کمتر کتاب میخوانند و بیشتر وقتشان را با صفحهنمایشها مثل تلویزیون، موبایل و تبلت میگذرانند.
وقتی ما فقط به صفحهها نگاه میکنیم، کمکم عادت فکر کردن عمیق و خیالپردازی را از دست میدهیم. اما کتاب فرق دارد. وقتی کتاب میخوانیم، خودمان صحنهها را در ذهنمان میسازیم، شخصیتها را تصور میکنیم و بهتر فکر کردن را یاد میگیریم. کتاب به ما صبر، تمرکز و دانایی میدهد.
به نظر من این تصویر میخواهد هشداری دوستانه بدهد؛ اینکه نگذاریم کتابها فراموش شوند. تکنولوژی خوب است و کمک میکند چیزهای زیادی یاد بگیریم، اما نباید جای کتاب را کاملاً بگیرد. اگر هر روز حتی چند صفحه کتاب بخوانیم، ذهنمان قویتر میشود.
پس بهتر است در کنار استفاده از وسایل دیجیتال، دوباره با کتابها دوست شویم؛ چون کتابها هنوز هم میتوانند بهترین معلم و همراه ما باشند.
***
در راهرویی سرد و بیصدا، جمعی آرام قدم برمیدارند؛ نه شیونی هست، نه نوحهای، اما اندوه مثل مه در هوا پخش است. بر دوششان چیزی سنگینتر از یک جسم افتاده؛ کتابی بزرگ، آنقدر بزرگ که گویی تمام خاطرات بشر را یکجا در خود جا داده است. جلدش بسته است، اما از لای صفحههایش نواری سرخ بیرون زده؛ مثل نشانی از زخمی که هنوز تازه است، مثل آخرین نفسِ دانشی که به سختی زنده مانده.
حاملان این پیکر، انساناند اما نه به تمامی. تن دارند، دست دارند، قدم برمیدارند؛ اما سرهایشان جعبههایی سرد و بیروح است: صفحهنمایشهایی خاموش، بیچشم، بینگاه. گویی اندیشیدن را واگذار کردهاند، دیدن را به تصویرهای آماده سپردهاند، و خیال را به دستگاههایی که فقط پخش میکنند، نه میپرورانند.
اینجا مراسم خاکسپاری یک شیء نیست؛ سوگواری برای عادتِ خواندن است. برای لحظهای که انسان با کتاب تنها میشد، کلمهها را میمکید، در سکوت فرو میرفت و جهان را از نو در ذهنش میساخت. روزگاری هر صفحه دری بود، هر جمله سفری؛ اما حالا همهچیز باید سریع، تصویری، آماده و بیزحمت باشد. دیگر کسی در تاریکی یک جمله گم نمیشود تا نور معنایی تازه را کشف کند.
کتاب بر دوشِ بیسرها پیش میرود؛ تناقضی تلخ. کسانی که باید از آن جان بگیرند، خود به ابزار تبدیل شدهاند. دیگر ذهنی نیست که کلمه را بجود، هضمی نیست که فکر را عمیق کند. فقط مصرف است، عبور است، اسکرولِ بیپایانِ لحظههایی که میآیند و بیرد میروند.
و آن نوار سرخ، از لابهلای صفحهها، مثل فریادی خاموش بیرون مانده: نشانی از اینکه چیزی هنوز زنده است، هنوز مقاومت میکند. شاید کتاب هنوز کامل نمرده؛ شاید فقط زیر لایههای نور آبی صفحهها دفن شده است. شاید کافی باشد یک نفر، فقط یک نفر، این تابوت را زمین بگذارد، جلد را باز کند و دوباره به کلمهها اجازه دهد نفس بکشند.
این تصویر، سوگ پایان کاغذ نیست؛
مرثیهی خاموشِ کمرنگ شدن اندیشیدن است.
اما تا وقتی حتی یک صفحه ورق بخورد، این مرگ کامل نخواهد شد.
***
یه صحنهست که هم ساکته، هم داد میزنه.
چند آدم با کتوشلوار تیره، شبیه شرکتکنندههای یه مراسم خاکسپاری، با قدمهای آهسته یه کتاب غولپیکر رو روی دوششون حمل میکنن؛ اما سر هیچکدومشون سرِ انسان نیست — همه سرشون تلویزیونه. صفحهها خاموش و بیروح، بدون چشم، بدون احساس.
کتاب مثل یه جنازه روی دستهاشونه. از لای صفحههاش یه نوار قرمز بیرون زده، شبیه زبونِ آخرین نفس… یا شاید ردّ زخمی که هنوز تازهست. روی جلدش هم آدرس یه کانال «audiobook» دیده میشه؛ یعنی حتی صدا هم جای خوندن رو گرفته.
فضا شبیه راهروی سرد یه قبرستونه؛ نور کم، رنگها مرده، و حس سنگینِ پایان.
پیام تصویر خیلی واضحه، ولی تلخه:
رسانهها دارن کتاب رو به خاک میسپارن.
آدمها هنوز بدن دارن، ولی سرهاشون تبدیل شده به صفحهنمایش — مصرفکننده، نه متفکر.
دانش دیگه ورق نمیخوره، فقط پخش میشه.
تخیل شخصی جاشو داده به تصویر آماده.
و کتاب، که زمانی زندهکننده ذهن بود، حالا مثل یه مرده تشییع میشه.
این تصویر مرگ کاغذ نیست؛
مرگ تفکر عمیقه