شازده کوچولو داستان پسری کوچولوئه که از سیاره کوچیک خودش سیارکی که فقط خودش و یه گل رز توش زندگی میکردن بلند میشه و به سیارههای دیگه سفر میکنه چون گلش یکم مغروره و شازده کوچولو ناراحت میشه و میخواد که جاهای دیگه رو ببینه تو این سفرها با آدمهای مختلفی آشنا میشه مثلا یه پادشاه که فکر میکنه همه چیز تحت فرمان اونه یه مغرور که فقط میخواد تشویق بشه یه دائمالخمر که برای فراموش کردن غمش مینوشه، و یه تاجر که فقط بلده ستارهها رو بشماره و اونا رو مال خودش بدونه.
در اخر شازده کوچولو به زمین میرسه و اونجا با یه روباه باهوش دوست میشه. روباه بهش یاد میده که اهلی کردن یعنی چی و چطور میشه با دوست داشتن و مسئولیتپذیری چیزها رو معنیدار کرد روباه بهش میگه که چیزهای مهم توی چشم دیده نمیشن، فقط با دل باید دید شازده کوچولو هم با همین درک دلتنگ گل رز خودش میشه چون میفهمه که با وجود تمام گلهای دیگهای که تو زمین هست اون گل برای اون مهمه چون وقت گذاشته و ازش مراقبت کرده
آخرش شازده کوچولو تصمیم میگیره به سیاره خودش برگرده اما چون راهی جز این نداره که بدنش رو با نیش یه مار سمی رها کنه این کار رو میکنه تا بتونه برگرده پیش گلش