در یک روز ،پاییزی هوا خیلی زیبا بود من محو تماشای برگهای رنگارنگی شدم که از درختان می افتادند. در حین قدم زدن در پارک چشمم به خانم آشنایی افتاد که در نیمکت نشسته بود. او مادر دوستم بود و همیشه خیلی خوش اخلاق و مهربان به من سلام میکرد وقتی پیش او رفتم داستانهای جالبی از گذشته تعریف کرد و من مجذوب حکایات و خاطراتش شدم.
خدمت شما بزرگوار خوب است؟