بازنویسی حکایت عبید زاکانی صفحه ۶۶ نگارش هفتم :
در یکی از روزها شخصی خانه ی کوچک و قدیمی را کرایه کرده بود تا در آنجا ساکن شود. چوب های کهنه و پوسیده ی سقف بسیار صدا می دادند و باعث آزردگی و عصبانیت شخص شده بود.
آن شخص فردای آن روز نزد صاحب خانه رفت و به او گفت: چوب های سقف خانهات کهنه شده است و صدا می دهند و من در آن ارامش ندارم. صاحب خانه گفت: آن چوب ها مشغول راز و نیاز با خداوند متعال هستند.
شخص گفت: «درست است اما من میترسم که در هنگام شب ذکر این چوب های خانه به سجده برسد و آنجاست که سقف بر روی سر من فرود می آید.»
نتیجه گیری این حکایت این است که اگر کارهایمان را با بهانه و پشت گوش انداختن به پیش ببریم در آخر آن کارها نابود می شوند و با ریزش سقف بر روی زمین به پایان خواهد رسید.
معرکه یادت نره