سلام
موضوع: خانه قدیمی مادر بزرگ
بخش آغازین: یکی از روز ها عمویم محسن از جبهه آمده بود ایران ومیخواست بیاید خانه مادربزرگم ما رفتیم خونه مادربزرگ و مادر بزرگم آش رشته میپخت و همه ی بچه های فامیل داشتند بازی میکردند
بخش بدنه: مادرم میوه ها را داخل حوض سیب و هنداونه و .... من رفتم سبزی بدم به گوسفند یکدفعه حمید پسر عمه ام داد زد وگفت آمد دایی محسن آمد خوشحال بودند و دوست عمو محسن عمومیم را گذاشت روی دوشش وگفت خوشامدی رفیق و مادربزرگم گریه کرد و عمویم پایش را گذاشت داخل خانه قدیمی یاد بچگی های خودش افتاد
که دور حوض مسابقه میداند وهیچکس غمگین نبود و همه مثل الان همه خوشحال بودند
نتیجه گیری: دیگه مخم فسفر نداشت
خودت یک فکری بکن
تاج یادت نره👑👑👑