معلم با لبخند وارد کلاس شد . بچه ها در میزهایشان مشغول کار با دفتر های الکتریکی بودند و با آن ها برای دبیر خویش صلواتی فرستادند و دبیر تشکر کرد و دانش آموزان گوش های خود را باز کردند تا به حرف های او گوش کنند.
معلم گفت:((بچه ها میخواهم امروز درباره ی بچگی های خود گفت و موضوع انشاء را تصور خود از قدیم اعلام کرد.))
دانش آموز خوب کلاس رو دفتر الکتریکی نوشت:((من در قدیم نبودم ولی عاشق کسانی ام که در مورد قدیم خاطره میگویند و از خاطراتی میگویند که در آن زجر هست خنده هست و...))
دومین دانش آموز نوشت:((قدیم خوب بوده ولی الان خیلی خوب است و ما در حال حاضر پیشرفت کرده ایم و دیگر خبری از سختی نیست چون انسان با فکر خود کار خود را بسیار کم کرده است.))
خلاصه اینکه معلم در آخر به کل انشاء ها بیست ثبت کرد و همه تعجب کردند و دلیل این کارش فقط این بود که بچه ها چون در قدیم نبودند همین کافیست.
پایان