(تپشهای بیگانه)
تپشی که آشنا نیست، تپشی که حرفهای نگفتهاش تو را رنج میدهد، تپشی که نبض ندارد ولی احساسات تو به زدنش وابسته هستند؛ احساساتی که سالهاست در قلبت مدفون شدهاند، احساساتی که وصل شدن به آنها فراتر از محالها بود، فراتر از پلک زدن با قلبت، فراتر از خط یکنواخت زندگیت. ولی میدانی این فراترها هرگز نتوانستند تپش بیگانهات را آشنا کنند، زیرا خود غریب بودن.
نظر بدید نوشتم چطوره؟