انشا: بهار
بخش آغازین :
فصلِ بیداریِ زمین بهار که میرسد، زمین مثل کودکی که تازه از خواب بیدار شده باشد، چشمهایش را باز میکند. باد ملایم روی صورت گلها میوزد و شکوفههای سفید از میان شاخههای تشنه بیرون میآیند. همه جا پر از بوی زندگی است؛ بوی خاک بارانخورده، بوی جوانههای تازه و بوی امید.
بخش میانی:
پرندهها با شوق از آسمان پایین میپرند، انگار میخواهند به زمین بگویند که وقت شادی رسیده است. کوهها لبخند میزنند، رودها دوباره میدوند و خورشید با گرمایی مهربانتر از همیشه طلوع میکند.
در بهار، دلِ آدم هم مثل باغچه، سبز میشود. غصهها آرامترند و خندهها آسانتر. من هر وقت از خانه بیرون میروم، صدای شکوفهها را میشنوم که در گوش نسیم میگویند:
«زندگی هنوز زیباست.»
بخش پایانی:
و بیاختیار، لبخند میزنم؛ چون باور دارم بهار نه فقط فصل طبیعت، بلکه فصلِ زنده شدن دل ها است.