صبح زود، وقتی خورشید آرامآرام از پشت کوهها بیرون آمد، از لانهام بیرون پریدم و سفرم را شروع کردم. هوا خنک و دلنشین بود و نسیم آرامی میان بالهایم میپیچید. هرچه بالاتر میرفتم، خانهها و درختها کوچکتر دیده میشدند و آسمان آبیتر به نظر میرسید.
اول از روی یک جنگل بزرگ عبور کردم. درختهای بلند و سبز کنار هم قرار داشتند و رودخانهای باریک از میان آنها میگذشت. صدای پرندهها و حرکت آب، جنگل را زیباتر کرده بود. چند دقیقه روی شاخهی درختی نشستم و بعد دوباره به پرواز ادامه دادم.