آرتین عینی

نگارش دهم. درس 8 نگارش دهم

کسی یه داستانک داره اگه بفرستین تاج میدم ولی توی اینترنت نباشه

جواب ها

جواب معرکه

setayesh

نگارش دهم

باران اولش فقط یک «نم‌نم» آرام بود؛ انگار آسمان دلش نمی‌آمد بغلتد و یک‌باره ببارد. قطره‌ها سبک و خجالتی روی برگ‌ها می‌نشستند و بعد از لحظه‌ای مکث، لیز می‌خوردند پایین. خیابان هنوز ناآگاه بود؛ مردم فکر می‌کردند این هم از همان باران‌های کوتاهی‌ست که زود قطع می‌شود. اما نم‌نم که ادامه پیدا کرد، هوا یکهو بوی خاکِ تازه‌جان‌گرفته گرفت؛ همان بویی که انگار حافظه‌ی زمین را باز می‌کند. رهگذری از زیر سایه‌بان قدم بیرون گذاشت، دستش را بالا برد و گذاشت قطره‌ها روی کف دستش جمع شوند. لبخند زد. گفت «خوبه… همینقدرش کافیه.» باران انگار شنید. شد همان‌قدر آرام، همان‌قدر کوتاه، درست مثل گفت‌وگوی بی‌صدایی که بین انسان و آسمان رد و بدل می‌شود. هیچ گلوله‌ی رعدی نبود، نه سیلابی، نه شتابی. فقط ریتمِ ریزی که شهر را نرم می‌کرد، دل‌ها را آهسته‌تر می‌زد. وقتی باران تمام شد، جهان کمی روشن‌تر بود؛ نه از آفتاب، از چیزی شبیه آرامش. گویی نم‌نمِ کوتاه، گرد و غبار روز را از خیال آدم‌ها شسته و رفته بود. و هرکس بی‌آنکه بگوید، می‌دانست که گاهی همین بارش‌های خجالتی، بیش از هر طوفانی، حال آدم را خوب می‌کند.

سوالات مشابه درس 8 نگارش دهم