نیمه شب بود،در این نیمه شب حال دلم خوش نبود،دلم گرفته بود؛ ساعت از دو بامدادگذشته بود،ولی همان گونه خواب برایم معنایی نداشت ، ازجایم بلندشدم ،بی حوصله بودم،کمی عرض و طول اتاق را قدم زدم؛رفتم کنارپنجره ایستادم وبه آسمان نگاه کردم .
ظاهرا ساکت بودم،اما درونم غوغا بود. خــداراصدا میزدم؛عاجزانه بـه آسمانِ پرستاره خیره شده بودم وخــدا رامیخواندم. درآن لحظه تنهاچیزی کـه در ذهنم شکل گرفت،معمایی بـه نام “نمــاز” بود؛ناخودآگاه نیرویی مراتقویت کردکه بعد از مدت ها نمــاز بخوانم