در ایستگاه اتوبوس یک ساعت بود که استاده بودم بعد یک ساعت پاهایم انگار کم کم داشت شروع به درد کردن میکرد که ناگهان صدای بوق اتوبوس را شنیدم میخواستم هرچی زودتر سوار اتوبوس شوم پیرزنی که روی زمین نشسته بود من را صدا زد و گفت دخترم میشه دست من را بگیری و بلندم کنی منم با انرژی کمی که داشتم رفتم کنارش و دستش را گرفتم و بلندش کردم تا به اتوبوس رسیدم جایی برای نشستن نبود مجبور شدم تا مقصدم بایستم و دستگیره بالای سرم را نگه دارم از دقیقهای دیگر پاهایم توان ایستادن نداشتند هایم سیاهی میرفت کم کم داشتم به مقصدم میرسیدم وقتی اتوبوس ایستاد چشمهایم روشن شدند و بعد از این همه ایستادن پیاده شدم
این انشاء رو خودم نوشتم لطفااا تاج📖🌺