آسمان، چون دفتری که قلمِ غم بر آن رژه رفته، خاکستری و مبهوت شد و ابرهای سنگین، آغوشِ خود را گشودند تا قطراتِ نقرهایِ باران، رقصِ آغازین را در صحنهی هستی آغاز کنند. نسیمِ پاییزی، که بویِ نمِ خاک و عطرِ برگهای ریزانِ چنار را در سینه داشت، نوازشگرِ شهر خفته بود و زمینِ تشنه، با ذاتی عاشقانه، هر قطره را به جان خرید تا بویِ «خاکِ بارانخورده»، عطرِ حیات را در فضا پیچاند.
درختانِ رنجور، با رختههای زرد و نارنجی، زیرِ تیغِ باران، خود را شستند و براق شدند؛ گویی میخواستند غبارِ غم را از جسمِ خود بزدایند تا برای خوابِ زمستانی آمادهتر شوند. صدای برخوردِ قطرات با سقفها و شیشهها، چون سازِ مولانا، نغمهای عرفانی میساخت و دلِ هر شنوندهای را به تماشای صلح و سکوت میخواند. در این میان، چترهای رنگیِ عابران، همچون گلهای لالهگونی که در دشتِ خیسِ خیابان شکوفا شدهاند، زیباییِ دیگری به این تابلوی نقاشی میبخشیدند.
روزِ بارانیِ پاییز، فرصتی است برای خلوتِ با جان؛ لحظهای که در گرمایِ خانه، با فنجانی چایِ دمکرده، به رقصِ آب بر شیشه مینگری و میفهمی که پاییز فصلِ مرگ نیست، بلکه آغازِ یک پالایشِ مقدس است. این فصل، با تمامِ ریزشها، به ما آموخته که زیبایی در تغییر است و آرامش، در دلِ طوفانها میتواند شکوفا شود. پاییز، غم را با باران میشوید تا رویشِ دوباره، ممکن گردد