دریک روز زمستانی همراه مادرم به شهر دور افتاده تصمیم به سفر کردیم . خیابان ها خالی از جمعیت سکوت شهر را فرا گرفته بود همه در خانه هایشان با خانواده شان خوشحال بودند ، ناگهان یک اتوبوس در کنار ما برای استراحت ایستاد ، در را باز کرد و ما به داخل آن رفتیم کلی آدم ها از شهر های مختلف در آنجا بودند از بچه های کوچک تا بزرگ گرفته پیرو جوان ، مادر صندلی عقب نشستیم خیلی شلوغ بود ار صف نانوایی هم شلوغ تر
ادامه بده خودت تاج یادت نره