انشا: از راه خانه تا مدرسه
صبح هنوز کاملاً بیدار نشده بود؛ هوا نیمهروشن و نیمهتاریک بود (تضاد). از خانه که بیرون زدم، خیابان مثل دوستی قدیمی بود که هر روز منتظر قدمهایم میمانَد. کوچه با درختهایش، برگ و باد و پرنده (مراعات نظیر) مرا همراهی میکردند. برگها زیر پایم آواز کوتاهی میخواندند (جانبخشی) و باد خنکی روی صورتم میرقصید (حسآمیزی؛ احساس لمس + تصویر).
راه مدرسه همیشه برایم مثل پلی میان خواب و بیداری است (تشبیه). در یک سمتش آرامش خانه قرار دارد و در سمت دیگر شلوغی حیاط مدرسه (تضاد). هر قدم که جلوتر میروم، انگار دنیا کمکم از سکوت صبحگاهی جدا میشود و وارد ریتم تازهای از صداها، خندهها و هیاهوها میگردد.
در کنار نانوایی، بوی نان داغ مثل یک دعوت مهربان در هوا پخش شده بود (حسآمیزی). کمی جلوتر، گنجشکهایی که روی سیم برق نشسته بودند، مثل گروهی کوچک از شاگردهای شیطان به نظر میرسیدند (تشبیه و جانبخشی).
مدرسه که از دور پیدا شد، مثل چراغی بود که آغاز یک روز تازه را اعلام میکرد. دیوارهای زردش، پنجرههای آبی و حیاط پر از صدای بچهها (مراعات نظیر) نشان میداد که روزی دیگر شروع شده است. وقتی وارد شدم، احساس کردم از دنیای آرام خانه جدا شدهام و پا به دنیای پرجنبوجوش درس و دوستی گذاشتهام (تضاد).
راه خانه تا مدرسه برای من فقط یک مسیر نیست؛ داستانیست کوتاه اما پر از تصویر، صدا و حس—داستانی که هر روز تکرار میشود، اما هیچوقت شبیه روز قبل نیست.