در مورد تلفن همراه بگو
بخش طنز زا بگو که
از صبح داشتم فیلم را در گوشی ام تماشا می کردم و دیگر به طوری که سرم و پاهایم بر عکس شده بود دیگر قطره های خون گوشی داشت کم تر می شد و آخرین نفس های خود را می گذراند پس با سرعت و به گونه ای که مثل فیل های جنگی از پتوی گلبه شده که کوهی استوار بود گذشتم و از صدای تفنگچی که مادرم می گفت بسه چقدر در گوشی هستی گذشتم بالاخره به اتاق رسیدم ولی ناگهان پریز برق گفت متاسفم من تمام تلاشم را کردم ولی نتوانستم آن را نجات دهم دیگر خون گوشی ام تمام شده بود و نیاز به انتقال خون داشت