در سرزمینی دور، جایی که آسمان به زمین نزدیکتر بود و ابرها چون گلههای گوسفند سپید بر دشتهای لاجوردی میچرخیدند، درختی زندگی میکرد. اما این درخت، معمولی نبود. تنهاش از چوبِ سپیدِ رؤیاها ساخته شده بود و برگهایش، زمزمههای بادهای کهن را در خود داشت. شگفتانگیزترین نکته درباره این درخت، ریشههایش بود؛ ریشههایی که نه در دل خاک، که در تودههای نرم و پنبهای ابرها فرو رفته بودند.
هر روز صبح، وقتی اولین پرتوهای خورشید، دانههای شبنم را بر ابرهای درهمتنیده مینشاند، انگار که ریشههای درخت، جرعهای از نور و تازگی را مینوشیدند. ابرها، چون مادری مهربان، این درختِ شگفتانگیز را در آغوش گرفته بودند و او را با شیره باران و نوازش باد تغذیه میکردند.
شاخههای این درخت، تا دوردستها گسترده شده بودند و هر شاخه، گویی قصهای ناگفته را در خود داشت. پرندگانِ رنگینکمانی، بر روی شاخههایش آشیانه ساخته بودند و آوازهایشان، ملودیِ دلنشینِ آسمان بود. گاهی، ابری خاکستری از کنار درخت عبور میکرد و قطرهای باران بر روی یکی از برگهایش میچکاند. در آن لحظه، انگار که درختی، قطرهای اشکِ شوق از چشمانش فرو میریخت، چرا که هر قطره باران، برایش چون گوهرِ حیات بود.
مردمانِ سرزمینِ زیرین، این درخت را 'درختِ امید' مینامیدند. آنها باور داشتند که هر کسی که با دلی پاک به این درخت بنگرد و آرزویی کند، ریشههای درخت، آن آرزو را در دل ابرها میپروراند و زمانی که ابرها اشک بریزند (باران ببارد)، آرزوها نیز بارور شده و به حقیقت میپیوندند.
این درخت، نمادی بود از پیوندِ میانِ زمین و آسمان، میانِ واقعیت و رؤیا. نشان میداد که گاهی، قویترین ریشهها، نه در جایی که انتظار داریم، بلکه در لطیفترین و دستنیافتنیترین مکانها، یعنی در دلِ ابرها، جای گرفتهاند. و این درختِ رؤیاها، همچنان استوار، در آغوشِ آسمان، قصهی امید و شگفتی را برای همیشه زمزمه میکرد.