با دقت که به اطراف نگاه میکنم
فقط چاله و چوله میبینم نه اثری از ادم است و نه چیز دیگر
اینجا روشن است
نه به روشنی خورشید
ولی خب...
تصور من از کره ی ماه دیدن پنیر سیامزگی بود!پر از چاله چوله
در فضاپیما را میزنم تا باز شود
با تمام قدرتم به در فشار وارد میکنم تا باز شود اما حاصلی ندارد به جز اینکه محکم پرت میشوم به ان طرف فضا پیما!
اخ بلندی میگویم و دوباره با زحمت از جایم بلند میشوم
زیر لب یک چیز های نا مناسبی که الان اگر بگویم ممکن است همه زمانی که برای تربیت و ادبم، پدر و مادرم گذاشتند دود میشود میرود هوا!
دوباره سر رل فضا پیما مینشینم و از همان شیشه های لعنتی که چرک گرفته و خوب نمیشود دید نگاه میکنم!
از تاری شیشه ها چیزی جز کدر بودن سطح زمین و چاله چوله هایش نمیتوان دید!
دیگر باید از تخیل مایه بگذارم
فکر کنم مثل هیچ پرنده ای اینجا پر نمیزند را برای همین گفته اند
کمی در ماشین وول میخورم و یکهو میبینم در حال افتادنم و جز سیاهی نمیتوان دید
و با شتاب به ماه میرسم و محکم میخورد و می افتم
دلیل اینکه این بالا از کلمه ی زمین استفاده نکردم این بود که روی زمین نیستم:)
دستم را دور سرم نگه م