سلام🖤
جواب:
در اتاق نشسته بودم و به کتاب های کتابخانه نگاه میکردم. ناگهان چشمم به کتاب داستانم که درباره سیندرلا بود افتاد.
من ان کتاب را برداشتم و شروع به خواندن ان کردم ان کتاب درباره سیندرلا بود که کفشش را در قصر جا گذاشته بود. من از ان کتاب خیلی لذت داشتم میبردم که ناگهان دوستم به من زنگ زد و گفت:امروز وقت داری با هم بریم بیرون و من هم که خیلی دوست داشتم برم اما نمیتونستم از کتاب دست بکشم و گفتم نمیتونم بیام.
و من به کتاب خواندنم ادامه دادم❄
ناگهان چشمم به کتابی خرد روی کتاب نوشته بود راز های مخفی در باره پریان به سوی کتاب رفتم ولی هر چقدر فکر کردم نفهمیدم این کتابو کی خریدم و این کتاب از کجا آمده ناگهان در کتاب باز شد در کتاب عکس های جالب و شگفت انگیز وجود داشت من ساعت ها مشغول خواندن آن کتاب شدم و شب شد ولی روز بعد که بیدار شدم دیدیم کتاب سر جایش نیست و گم شده است
معرکه بده